روزهای سال جدید، حرفهایی برای گفتن روزانه هایم داشت. وقت و مشکل های متعدد مرا دور از نت قرار داد. چنان سرگرم ساختی نیم تمام بودم که نهار و سال تحویل را با کارگران گذراندم. ساعتی بعد از تحویل سال یکی پرسید: حاجی سال تحویل شده است؟ گفتم: یک ساعت گذشته است. گفت: انگار برای ما بیچاره ها فرقی با روزهای دیگر نداشت!. هنگام اتمام کار وقتی مزد هشت روز خود را یک جا گرفتند. مبلغی بر آن افزودم و گفتم: این هم عیدی، به جهت فرق امروز با روزهای دیگر!.
****
روزهای آغازین امسال بیشتر دیدنی همراه با میهمانی گذشت. مادر بزرگ امسال از یک ماه به پایان سال همه را دعوت به ناهار روز اول سال کرد. اینقدر طی مدت اخر سال دعوتش را تکرار کرد. تا خانواده های مستقل، اما از وابستگان او تصمیم های خود را به کنار بگذارند. دست بر قضا انگار شروع خوبی را آغاز کرد. چرا که دیگری نیز به جهتی همه را روز دوم به دیدنی و میهمانی دعوت کرد. چنان شد که روز سوم جمع خانواده ما دور هم بودیم. کم و بیش چند میهمانی دیگر به یمن عید و عروسی و ولیمه عتبات و سیزده بدر رفتیم. اما اخری را جمعه روز شانزدهم در آلاچیقی بزرگ در مزرعه ای کنار شهر میهمان بودیم. جمع و اتفاقات جالبی بود. نزدیک به دویست نفری کوچک و بزرگ زیر این آلاچیق بزرگ و وزش باد و بارش سنگین تگرگ نماز جماعت را به امامت فردی شخصی بی عمامه خواندیم. حسابی به دلمان نشست!. چرا که نماز و سلام و صلوات، صدای تگرگ بر سقف و آب های استخر بزرگ مجاور آن، محیط و شلوغی و همهمه ی صرف ناهار، میهمانی چند عروس و داماد، بزن بکوب چند لحظه ای دختر بچه ها، تهیه حلیم جهت عصرانه و... در آب و هوایی آنچنانی به دل نشستن داشت!. هر چند بانی از سرد شدن غذا و وزش باد سخت خود را شرمنده میهمانان نشان می داد!.
****
اگر از خوانندگان دایمی باشید. به یاد دارید که آهی کشیدم از سادگی مقدس!. وقتی قرار بود مادری و دخترانش با وصلت پسر خویش یا همان برادر دخترانش با دختر مورد علاقه ی وی مخالفت کنند!. در روز عید غدیر مولودی به پا کردند. سفره ای انداختند!.... (بخوانید: ما آن را سفره ی فک عشق نامیدیم). چند روزی بعد از آن، هی از اعجاز سفره پرسیدم و خبری نشد. عقد موقت و بعد عقد دایم و این روزهای تعطیل سفری و قال قضیه کنده شد!. انگار سفره مایل به فک عشق، باب طبع مادر و خواهران نبود. دست بر قضا ابر و باد و... به کار افتاد و مرا به موجری آنان برگزید. خدا کند این مستاجر که چه عرض کنم... مرا جر ندهد!.