روزانه ها-10

دیروز وقتی جناب حاجی گوشت تازه خریده بود. خانم والده را امر به پختن آبگوشت نمودیم. لابد خوب می دانید که تا این گوشت به یخچال و فریزر نرفته است. آبگوشت اش چیز دیگری است. ایشان نیز مثل همیشه امر اطاعت کرده و آبگوشتی بی عیب و نقص را هنگام ظهر بر ما کشیدند. جای تان خالی چون فیلم ها تیلیت(ترید) کردیم و با ترشی و ... خوردیم. باقیمانده را نیز امر به کوبیدن کردیم. فی الفور با گوشت کوب برقی همه را مخلوط کرد. چنان نوستالوژی خوردن گوشت کوفته (کوبیده) در ما زنده شد که یادآور مادر گرام شدیم که ایشان بیاد دارند که بچه ها بر سر خوردن و لیسیدن گوشت های چسبیده به گوشت کوب چوبی دعوا داشتند؟! راستی چه دلیلی داشت؟!

این چرایی ما را چند پاسخی بود. لابد قصد خوردن بیشتری داشتند!. شاید تجمع چربی و گوشت به گوشت کوب خوشمزگی بیشتری داشته. تفاوتی وجود نداشت و عادتی نیز بیش نبوده است!. چون جرأت بیان نداشتم. پیش خود گفتم: شاید هم آدمی ذاتاً....!   

روزانه ها-9

به دیدن یکی از خویشان رفته بودیم. هم عید دیدنی بود. هم از زیارت عتبات آمده بود. با یک تیر دو نشان زده و ولیمه ای نیز می داد. همه به تعریف های او گوش می دادند. ریز و درشت سفرش را با آب و تاب تعریف می کرد. تغییر و تحولات نسبت به سفرهای قبلی اش، ضریح جدید و دوستان همراه و...

همین که از وضع پولی ما گفت. همه نوچ نوچ می کردند!. سر تکان می دادند!. بد و ناسزا می گفتند!. می گفت: «به حمالی اسکناس دو هزاری دادم. در مقابل دیدگان من و دوستانم به جوی پر از لجن خیابان پرتاب کرد. با پر رویی اشاره به دینار عراقی کرد و آن را بر اسکناس ایرانی ترجیح داد!. دیگر روی برداشتن اسکناس را نداشتم. دینار عراقی را نیز به او دادم. به همراهان گفتم. زمانی هزاری را یک خمینی می نامیدند و به اسکناس عراقی ترجیح می دادند!» گفته اش را قطع کردم و گفتم: این نشانه هایی از مدیریت جهانی و از دست آوردهای دولت امام زمان است!. دولتی که با بصیرت انتخاب شد و نظر و دیدگاهش نزدیک بود و...

چه تنوعی!

وقتی نامزدهای انتخابات ریاست جمهوری آینده با رئیس سیمای میلی دیدار داشتند!. ادعای تنوع فکری این افراد تعجب و خنده ایجاد می کرد!. تنوع!. رقابت!. انتخاب!. انتخابات آزاد!....

همه ی حامیان نامزد راست سنتی در خرداد 76، اکثریت همراهان دولت نهم و دهم، همه ی آنان که ذوب در ولایت اند و با ادعای خدمتگذاری و طبق تکلیف شرعی هم به میدان آمده اند!. ظاهرا رقیب اند و باید با هم رقابت نیز داشته باشند!...

لابد قرار است، مثل آن استخوان در گلو، آرای یکی از آنان نزدیک تر باشد و انتخابش هم با بصیرت قلمداد شود!...

روزانه ها-8

روزهای سال جدید، حرفهایی برای گفتن روزانه هایم داشت. وقت و مشکل های متعدد مرا دور از نت قرار داد. چنان سرگرم ساختی نیم تمام بودم که نهار و سال تحویل را با کارگران گذراندم. ساعتی بعد از تحویل سال یکی پرسید: حاجی سال تحویل شده است؟ گفتم: یک ساعت گذشته است. گفت: انگار برای ما بیچاره ها فرقی با روزهای دیگر نداشت!. هنگام اتمام کار وقتی مزد هشت روز خود را یک جا گرفتند. مبلغی بر آن افزودم و گفتم: این هم عیدی، به جهت فرق امروز با روزهای دیگر!.

****

روزهای آغازین امسال بیشتر دیدنی همراه با میهمانی گذشت. مادر بزرگ امسال از یک ماه به پایان سال همه را دعوت به ناهار روز اول سال کرد. اینقدر طی مدت اخر سال دعوتش را تکرار کرد. تا خانواده های مستقل، اما از وابستگان او تصمیم های خود را به کنار بگذارند. دست بر قضا انگار شروع خوبی را آغاز کرد. چرا که دیگری نیز به جهتی همه را روز دوم به دیدنی و میهمانی دعوت کرد. چنان شد که روز سوم جمع خانواده ما دور هم بودیم. کم و بیش چند میهمانی دیگر به یمن عید و عروسی و ولیمه عتبات و سیزده بدر رفتیم. اما اخری را جمعه روز شانزدهم در آلاچیقی بزرگ در مزرعه ای کنار شهر میهمان بودیم. جمع و اتفاقات جالبی بود. نزدیک به دویست نفری کوچک و بزرگ زیر این آلاچیق بزرگ و وزش باد و بارش سنگین تگرگ نماز جماعت را به امامت فردی شخصی بی عمامه خواندیم. حسابی به دلمان نشست!. چرا که نماز و سلام و صلوات، صدای تگرگ بر سقف و آب های استخر بزرگ مجاور آن، محیط و شلوغی و همهمه ی صرف ناهار، میهمانی چند عروس و داماد، بزن بکوب چند لحظه ای دختر بچه ها، تهیه حلیم جهت عصرانه و... در آب و هوایی آنچنانی به دل نشستن داشت!. هر چند بانی از سرد شدن غذا و وزش باد سخت خود را شرمنده میهمانان نشان می داد!.   

****

اگر از خوانندگان دایمی باشید. به یاد دارید که آهی کشیدم از سادگی مقدس!. وقتی قرار بود مادری و دخترانش با وصلت پسر خویش یا همان برادر دخترانش با دختر مورد علاقه ی وی مخالفت کنند!. در روز عید غدیر مولودی به پا کردند. سفره ای انداختند!.... (بخوانید: ما آن را سفره ی فک عشق نامیدیم). چند روزی بعد از آن، هی از اعجاز سفره پرسیدم و خبری نشد. عقد موقت و بعد عقد دایم و این روزهای تعطیل سفری و قال قضیه کنده شد!. انگار سفره مایل به فک عشق، باب طبع مادر و خواهران نبود. دست بر قضا ابر و باد و... به کار افتاد و مرا به موجری آنان برگزید. خدا کند این مستاجر که چه عرض کنم... مرا جر ندهد!.

هر روزمان عید؟!

عید نوروز و ایام تعطیل و دیروز نیز روز طبیعت، گذشت. درست مثل بقیه ی روزهای سال!. جز اینکه همه شوق دیدار یکدگر داشتیم. مشتاق به انجام سفر بودیم. نو بودن و هر چیز نویی، مورد پسندمان بود. بزرگان محترم بودند و کوچکترها عزیز....

همین ها، این چند روز را برایمان متفاوت با اوقات دیگر جلوه داده بود. امید که تمام سال را کم و بیش اینگونه باشیم. که انگار هر روزمان عید است!. می توان اینگونه بود؟!

پی نوشت:

امروز چهاردهم فروردین، حدود ساعت ده تا یازده صبح، بیست و نهمین سالگرد مجروحیت من است!. از این ساعت به بعد وارد سی همین سال می شوم. پست سال قبلم را در چنین روزی به همین مناسب بخوانید.

موضوع انشاء (توصیف عید نوروز)

حبیب انشا می خواند. همه می خندیدیم. معلم سر تکان میداد!. انگار از درک و شعور افرادی نادان و نفهم تعجب کرده بود. هیچ کدام به ریشه و اساس موضوع فکر نمی کردیم. معلم نیز ادای فهیم ها را در می آورد. اما چیزی بر آگاهی ما نمی افزود. لابد خود نیز بیشتر از ما به عمق انشای او فکر نمی کرد!. طنز تلخ او را شوخی سر کلاسی بیش نمی دانستیم!. بعد از هر جمله صدای خنده بچه ها بلند بود!. او هم با لبخندی انشای خویش را ادامه می داد....

ادامه نوشته