برگی از خاطرات (خاطره ی هوایی2)

سال های ابتدای مجروحیتم بود. حدود سه سالی در آسایشگاه جانبازان بستری بودم. هر سال به اتفاق دیگر جانبازان، طی سفری زیارتی به مشهد می رفتیم. هنگام دومین یا سومین سفر بود. هفده تا هیجده سال بیشتر نداشتم. نوجوانی بیش نبودم. حس و حال تازه ای از جوانی داشتم. حجب و حیا، آرمانگرایی و وضع موجود، افکار خاصی را در ذهن من و افرادی همانند من پدید آورده بود!. حجاب و بی حجابی را به چادر می دیدم!. آرایش، صورت تراشیده، گفتگوی با نامحرم، شوخی و بذله گویی را بی قیدی و بی بند و باری می دانستم!..

ادامه نوشته

روزانه ها53 (زن گوهری عشق)

گاهی برخی واقعیت ها خود را آشکارا نشان می دهند. چشم بستن بر روی آن، به سادگی از کنارش گذشتن و بدتر از همه منکر شدن آن، عین بی انصافی است!. اهمیت وجود «زن» در خانواده، از آن جمله واقعیت ها است که نمی توان کتمان کرد!. «انس و شفقت، دل مردگی روان، رکن خانه ی هستی، مهر گوهری عشق، رخ نمودن فرشته، بزرگ پرستار خردی فیلسوف و فقیه و...» واقعیت های نهان زن و مادر خانواده ها است!. اما شق آشکار واقعیت این «گوهری عشق» کدبانویی خانواده است.

امروز صبح بعد از استحمام، به شوخی و خنده، پدر را جمله ای گفتم: اگر هفته ای دیگر، نبود مادر به طول انجامد، دیگر لباسی بر پوشش ما نمی ماند!. چرا که سبدی بزرگ، انبوهی از لباس های تعوضی من او را در خود جای داده است!. واقع اینکه ده روزی است نظم و انضباط از خانه ی ما رفته است!. گویی اینکه مادر آن را با خود برده است!. نهار و شام میهمانیم و نیم لقمه ای صبحانه گاه گاه!. رفت و آمد به خانه برایم سخت و گاهی غیر ممکن شده است....

به رسم موجود در شهر ما و شاید شهرهای دیگر نیز، مادران، هنگام زایمان دخترانی که شوهر داده اند، یا به وقت نوه دار شدن دختری خود، ده روزی خانه ی داماد به انجام کارهای خانه او می پردازند. همین رسم البت نیک، ما را کمی تا قسمتی سرگردان کرده است. سرگردانی که اسباب ابراز واقعیتی آشکار را در من زنده کرد. منت می نهیم و قدر می شناسیم و نبودش را حس و سلامت اش را آرزو می کنیم.

پی نوشت:

نامه ی خشایار دیهیمی به صادق لاریجانی را بخوانید.

روزانه ها52 (نوه ی جدید)

سحرگاه دیروز، سه شنبه پانزدهم مهر ماه، مصادف با سیزده ذیحجه و هشتم اکتبر، لحظاتی مانده به اذان صبح شیپور بیداری به صدا در آمد!. دستورات مادر برای گذران امور روزانه پی در پی صادر می شد!. ناهار روزمان را اماده و از آن به بعد را به اختیار خودمان گذاشت. انگار اماده رفتن به سفر می شد!. ذهن مان یاد آورد، لابد به استقبال مسافر در راهی اماده می شود!. اذان صبح در حال وضو بودم. زنگ خانه به صدا در امد. پدر با پارچ آب در حال وضویم پشت درب رفت. صدای اذان، حرکت ماشین، ریختن آّب، بسته شدن درب، ادامه وضو، نماز صبح، فکر و ذهنم را به آرزوی سلامتی برای خواهر و خواهرزاده ی جدید سوق داد.

روزانه ها51 (یکی... یکی...)

طبق روال گذشته، اکثر شب ها تا پاسی از شب اطراف پدربزرگ شلوغ است. فرزندان و نوادگان دور او و مادربزرگ جمع اند و با داد و فریاد سخن می گویند!. آخر هر دو از نعمت شنوایی محروم اند و شکر خدا همسایه ای ندارند که از این همه سر و صدا ازار ببیند!. چرا که محل و کوچه ی انان مملو از مدارس و مراکز تحصیلی جوراواجور است!. وصف انبوه این مدارس و چگونگی گذران این دو پیر در این کوچه خود حکایتی جداگانه را می طلبد.‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

ادامه نوشته

روزانه ها50 (دانش آموزان قدیم و دانش اموزان حال! )

چندیست روزانه هایم را به تحریر نیاورده ام. لحظه های خوش و ماندگار، اتفاق های تلخ و شیرین و نکته هایی قابل تامل در آن وجود داشته است. اما انگار نت زده شده ام!. برخی محیط های اجتماعی نیز مرا از امور مد نظر و روال گذشته ام، باز داشته است!. سفت و سخت، رفیق بازی وقت و بی وقت، دل مشغولی هایم را زیاد و زیادتر کرده است!. البته از این امر راضی ام و همین را نقطه قوتی می دانم که آزادی فکر و ذهن و رهایی از تشویش و افسردگی ارمغان مهم آن است. اما دیروز اتفاقی جالب، شیرین و قابل تأمل وادار به نگارش این موضوع ام کرد.

ادامه نوشته