برگی از خاطرات (خاطره ی هوایی1)

ساعتی از پرواز گذشته بود. دینگ دینگ و صدای لطیف مهماندار: «خانم ها و آقایان تا لحظاتی دیگر در فرودگاه شهید هاشمی نژاد مشهد بر زمین خواهیم نشست. لطفا پشتی صندلی خود را به حالت عادی برگردانید. کمربند ایمنی را بسته و تا نشستن کامل هواپیما صندلی خود را ترک نفرمایید. متشکرم» یکی از مهمانداران شروع به چک کردن کمربند و صندلی مسافران کرد. نگاه و تذکر به برگرداندن صندلی مسافر کنارم، وی را متوجه ی رسیدن به مقصد کرد!. بی درنگ با صدایی بلند و لحنی ناهنجار صلواتی درخواست کرد: «قبر امام هشتم را با معرفت زیارت کنی، بلند صلوات بفرس»

ادامه نوشته

دلواپسی...

چند روزی است دلواپسم!. دلواپس انباشته ای از کارهای شخصی که سی سالیست سختی و دردسرش بر عهده ی خانواده ام، به ویژه پدر و مادرم بوده و هست. از ظهر جمعه به اصرار من و بر خلاف میل انان بدون من به زیارت امام هشتم رفته اند. ترجیح دادم چند روزی نفسی تازه کنند. به راحتی سفری روند و سختیی مشکلات همراهی مرا نداشته باشند. هر چند نبود آنان مشکلات را بر من و دیگران بیشتر کرده است. انگار سهامی عام شده ام و برادر و خواهران وقت و بی وقت دلواپس من شده اند. من نیز دلواپسی ام دو چندان شده، اول اینکه چه زحمتی بر دوش دیگران دارم. دوم اینکه به عاقبت کارم و پیری و ناتوانی خود و والدین و...

قصد و میلی نیز به توضیح چگونه گذران این روزها و حتی روزهای دیگر ندارم. اما واژه ی دلواپسی و دلواپسی این روزهای رانت خواران شکم سیری که اندکی دستشان از مواهب و مزایای حکومتی کوتاه و شاید هم اندکی به سمع و نظر رسیده است، مرا تحریک به ابراز ذره ای از دلواپسی هایم کرد!. من و ملتی سال هاست دلواپس جسم و روح و نان و فردای خویشیم! اینان فارغ از هر مشکلی لمیده اند و به تازگی بعد از سالها دلواپس شده اند!. کاش ذره ای دلواپس حال ملت بودند!. کاش دلواپس کرامت از دست رفته ی ایرانی بودند!. کاش به واقع دلواپس بی رنگی دین و مذهب در جامعه بودند! کاش دلواپس خود و مزایا و مواهب حکومتی خویش نبودند...

لینک مطلب در روزنامه روزنه

روزانه ها44 (بازاریاب کتاب )

دیروز به آجر فروشی رفته بودم. فروشنده با سری کچل، کچل تر از من، با اندک مویی وزوزی، زیر آفتاب عرق می ریخت و انواع آجرهای معمولی و نسوز را توضیح می داد. پسرکی جوان، خوشگل و خوش تیپ، کیفی بر دوش، کاغذ و قلم در دست، با فروشنده سلام و احوالپرسی کرد!. بسیار گرم و مودبانه، دستی فشرد و با لبخند پرسید:‌ «قربان، اهل مطالعه ی کتاب هسین؟» فروشنده با نگاهی سرشار از بی توجهی، آجرهای در دست و محیط درهم برهم از مصالح و عرق های سر و صورت را اشاره کرد و با ل حنی خاص گفت: «نه، اهل زحمت کشی ایم!» پسرک خنده سردی کرد و گفت: «خسته نباشید، بچه ها چی؟ کتاب کودکان می خوانند؟ برایشان کتاب تهیه می کنید؟» مصالح فروش با قیافه ای پیروز، با خنده ای از روی تحقیر، جواب داد: «نه، لقمه نانی تهیه می کنیم تا شکم شان را سیر کنیم!» جوان نمی دانست چه بگوید!.

گوش می دادم و خود را آماده بر جبران ناامیدی اش می کردم. ناگهان خداحافظی کرد و رفت!. گویی مرا ندید! نه در احوالپرسی!، نه در پرسش!، نه در خداحافظی!.