چند روزی است دلواپسم!. دلواپس انباشته ای از کارهای شخصی که سی سالیست سختی و دردسرش بر عهده ی خانواده ام، به ویژه پدر و مادرم بوده و هست. از ظهر جمعه به اصرار من و بر خلاف میل انان بدون من به زیارت امام هشتم رفته اند. ترجیح دادم چند روزی نفسی تازه کنند. به راحتی سفری روند و سختیی مشکلات همراهی مرا نداشته باشند. هر چند نبود آنان مشکلات را بر من و دیگران بیشتر کرده است. انگار سهامی عام شده ام و برادر و خواهران وقت و بی وقت دلواپس من شده اند. من نیز دلواپسی ام دو چندان شده، اول اینکه چه زحمتی بر دوش دیگران دارم. دوم اینکه به عاقبت کارم و پیری و ناتوانی خود و والدین و...
قصد و میلی نیز به توضیح چگونه گذران این روزها و حتی روزهای دیگر ندارم. اما واژه ی دلواپسی و دلواپسی این روزهای رانت خواران شکم سیری که اندکی دستشان از مواهب و مزایای حکومتی کوتاه و شاید هم اندکی به سمع و نظر رسیده است، مرا تحریک به ابراز ذره ای از دلواپسی هایم کرد!. من و ملتی سال هاست دلواپس جسم و روح و نان و فردای خویشیم! اینان فارغ از هر مشکلی لمیده اند و به تازگی بعد از سالها دلواپس شده اند!. کاش ذره ای دلواپس حال ملت بودند!. کاش دلواپس کرامت از دست رفته ی ایرانی بودند!. کاش به واقع دلواپس بی رنگی دین و مذهب در جامعه بودند! کاش دلواپس خود و مزایا و مواهب حکومتی خویش نبودند...
لینک مطلب در روزنامه روزنه