صف مدرسه و دانش اموزان افغانی...

وقتی زنگ مدرسه ها زده می شد. بچه ها به صف وارد کلاس ها می شدند. یا صف هایی به طرف محله های مختلف از مدرسه خارج می شد. اما دیگر کمتر این صف های دانش اموزی خارج از مدرسه قابل رویت است. چون والدین با ماشین های جور و واجور به انتظار بردن فرزندان خود ایستاده اند. یا سرویس های مدارس برای این کار صف کشیده اند. اما در محل های فقیر نشین، قدیمی و البته روستاها هنوز کم و بیش این صف ها را می توان دید. صف هایی که بر خلاف صف های موجود در جامعه ی ما زیبا و دیدنی است...

دیروز بر حسب اتفاق در محلی قدیمی، جهت عبور یکی از این صف ها توقف کردم. دیدن لباس های فرم، کیف های کولی، چمدان های کشنده، دعوا و شیطنت ها، مبصر و پرچم ایست وسایل عبوری و... جالب بود!. اما، دیدن چند کودک افغانی، دختر و پسرهایی نوجوان، بدون کیف!، کتاب های بزرگ فارسی ابتدایی در دست و شاد و خندان، مرا به وجد اورد. یاد محمد شریف و محرومیت از تحصیل او افتادم. خدای را شکر این محرومیت لغو شده است. تصمیم معقول و خداپسندانه ای که دل هایی را شاد کرده است.

فکر به گذشته ها...

روزها از پی هم می گذرد. هفته، ماه و سال را تجربه می کنیم. برخی از روزها و هفته ها نام ها و عناوینی را به خود اختصاص داده اند. عناوینی که هر یک تداعی گذشته ای پر بار یا با اهمیت می باشند. اما، گاهی مرور زمان، گذران روزگار با تغییر و تحولات، ادمیان را در مواجهه با این روزها و هفته های حتی عنوان دار، به تامل وا می دارد!. تامل از اینکه چه بود؟ چه قرار بود، بشود؟ چه شد؟. چگونه این شد؟ و چرایی هایی که نیازمند نگاه عمیق به هر موردی است.