کم و کمتر بگوییم و قضاوت نکنیم!

هر اتفاقی، هنجار یا ناهنجار، ارزش مند یا بی ارزش، دردناک یا خوشایند، پایانی دارد. قبل از اتمام و به فراموشی رفتن، به عکس العمل های افراد جامعه پیرامون آن اتفاق با دارا بودن هر یک از ویژگی های فوق فکر کرده اید؟ چرا پیرامون اتفاق های ناهنجار بیش از اندازه می گوییم، می شنوییم و قضاوت می کنیم؟!. در حالی که هر مورد ارزشمندی را بی اهمیت جلوه می دهیم؟!.                    

طی دو-سه هفته ی گذشته چندین اتفاق ناهنجار و دردناک در شهر ما به وقوع پیوسته است. اما یکی دو مورد بیش از حد ورد زبان هر یک از شهروندان ما بود!. موردی از تصادف در مسیر یکی از مزارع و حلق آویزی سه عضو یک خانواده، نقل هر مجلسی شد!. هر کس به نوعی تعریف، نقد و بررسی و در باره اش قضاوت می کرد!. هیچ کس به چرایی هر یک از موارد فوق، در شهری به نسبت کوچک که اکثر افراد همدیگر را می شناسند، نپرداخت!. بیشتر اشاره یا تلاشی در شناخت هر یک از این افراد داشتند و دیگر همین!. جای تعجبی هم ندارد،. چرا که متولیان امور و مسئولین ذیربط نیز نگاهی بیش از این ندارند!. گویی جان و مال و حقوق شهروندان چندان در اولویت رسیدگی نیست  !.                                  

در هر حال این اتفاق ها با شدت و حدتی کمتر یا بیشتر، اولی نبود، آخری نیز نخواهد بود!. بیایید در حد و اندازه ی خویش طناب آور داری نباشیم، خود و دیگران را نیز به هر طریق محفوظ از کید شیطان بداریم. کم و کمتر بگوییم و قضاوت کنیم. شاید روزی نگاه غضب آلود مسئولین از سیاست تعدیل یافت و دیگر امور جامعه را نیز در بر گرفت.

دیدن فوتبال در گذشته و حال

وقتی سوت پایان فینال جام بیستم با قهرمانی آلمان به صدا در امد، یاد پیگیری مسابقات ادوارهای دور جام جهانی افتادم. چند دوره ای است مردم ایران با چند ثانیه تاخیر به بهترین وجه، قادر به مشاهده ی این بازی ها می باشند!. این چند ثانیه هم اهمیت چندانی ندارد. اما قابل حذف است تا گویی مستقیم و بدون وقفه در جریان اتفاقات و نتایج هر بازی می بودیم. چاره ای نیست، قصد خیر مسئولین جهت دوری ما مردم از جهنم و هدایت به سوی بهشت، این حق را به آنان داده تا ثانیه ای تاخیر برای مان ایجاد کنند!. ما نیز با تامل به ادوار گذشته و بهره بردن از امکانات حال حاضر، ضمن تقدیر و تشکر، از این اندک باقیمانده ی حقوق خویش می گذریم!.

اما در ادوارهای نه چندان دور، یک بازی از سه بازی ایران در جام 1978 آرژانتین را از رادیو شنیدم. دورانی در دهه ی اول انقلاب (دوران آرمان گرایی) بازگشتی به عقب تر از بازی های 78 به وجود آمد. پخش مستقیم و خبررسانی آنچنانی وجود نداشت!. حتی در ضمن اخبار سراسری نیز از اخبار ورزشی خبری نبود!. به گونه ای که فردای اتمام جام جهانی هیچ دانش آموزی از همکلاسی ها خبر از قهرمانی آلمان یا ایتالیا نداشت!. شرح مختصری از اتفاقات و حوادث ورزشی از طریق دو نشریه دنیای وررزش  و کیهان ورزشی منتشر می شد!. این دو نشریه نیز با یک یا دو روز و حتی گاهی سه روز به شهر ما می رسید. تازه، من و هر نوجوانی دیگری توان خرید هفتگی نداشتیم...

القصه، روز بعد از فینال1982 صبح، زنگ دوم، کلاس ورزش با دوستی متعلق به خانواده ای فوتبالی به اشتیاق فهمیدن نتیجه بازی، از مدرسه فرار کردیم. وقتی فروشنده ی یکی از دو فروشگاه ورزشی آن زمان، در حال چسباندن تصویر تیم ایتالیا (از صفحه ی وسط یکی از این دو مجله ی ورزشی) پشت شیشه مغازه ی خویش بود، احساس قهرمانی ایتالیا به ما دست داد. نتیجه را پرسیدیم!. با غرور نتیجه را بیان داشت!. انگار تازه از استادیوم دیدار بازی، باز می گشت: «الان رفتم از طریقه تلفن نتیجه را از یک همکار ورزشی فروش تهرانی پرسیدم!. ایتالیا سه بر یک آلمان را شکست داده و قهرمان شده، پئالورسی هم از ایتالیا آقای گل شده است.»            

پی نوشت:

این پست به جهت خرابی سیستم دو روز دیر ثبت شد.

روزانه ها48 (امروز، صبح جمعه...)

این جمعه ما را، جوری دگر بود. پسری به خانواده ی ما ورود کرد. نه به قصد اینکه از فامیل ما دختری ببرد. نه، پسری به جمع سه نفری برادر یا نوه ای بر پدر و مادر ما و نتیجه ای نیز بر پدربزرگ و مادربزرگ مان، اضافه شد. اینک که او قدم به این دنیای پر آشوب نهاده است. دوران اشتیاق، تشویق و تمجید حاکمان در ازدیاد فرزند است!. گویی حاکمان مان به شوق هر ازدیادی، جوایزی نیز قرار داده اند!. دست بر قضا تا چندی دیگر، دیگری نیز بر نوادگان اضافه خواهد شد. اما شما این اتفاق های میمون و خوش یمن را جز به انتخاب والدین و از سر اراده ی آنان ندانید!. چرا که به توان در خرج و دخل و تربیت و آینده اش فکر کرده اند و...

اینک به انتظار نامی بر پسرک خواهیم نشست. لابد هر کس از پدر و مادرش تا تنها خواهرش و دیگران نظری دارند!. نمی دانم. اما روال گذشته ی برادرمان، گویای دیکتاتوری مطلق، چون سران حکومت های دور و نزدیک بوده است!. چنان که روز بعد از تولد اولی شناسنامه ای به نام  زیبای «زینب» به رویت همگان، از جمله مادر زینب رسید!. لابد این بار نیز فکری کرده است. با این حال عمویش در ذهن خود «سجاد» را نامی زیبا، نیک و همخوان با نام خواهرش می داند. اما هر چه برگزینند، نامی است که بر او خواهیم گفت. قدومش پر برکت باد، انشاا... 

محتسب مستی...

 زیر سایه ای، با دوستی، گرم گفتگو بودیم. سومی آمد. سخن آغاز کرد. از هر دری می گفت. ساده، اما زیبا و اکثر جالب!. وقتی مجال به دوست مان داد. او را گفت: «دادا تلخکی نرسیده، اوضاع خرابه» قاه قاه خندیدند!. نگاهی به آنها دوختم!. این جمله نا مفهوم و خنده ی آنان کنجکاوم کرد!.   

برای تعریف، اجازه گرفت. خندید و همین خنده اجازه ی توضیح بود. شروع به گفتن کرد: «یک روز صبح زود، مغازه را گشوده بودم. تازه هوا روشن شده بود. پدر مرحوم ایشان (مش حیدر)، خمیده و رنجور مقابلم ایستاد. ملتمسانه نگاهم کرد و گفت: «دادا تلخکی نرسیده، اوضاع خرابه!.» فهمیدم چه می گوید. اما این کاره نبودم. به او گفتم، نانی، آبی، پولی، کاری از من بر آید، دریغ ندارم. سر بلند کرد و گفت: «نه، چار روزه تلخکی نرسیده، خودا خودوش فرجی کنه!» از پیاده رو یکی کت بر دوش نزدیک می شد. ... پسر ... بود. فهمیدم، مست است!. خود را کنار کشیدم. چرت و پرت می گفت و از مقابل مغازه گذشت. چند قدمی رفته بود. برگشت و مقابل پیرمرد ایستاد. دست در جیب کرد. مشتی بیرون آورد و در دست او گذشت و گفت:«حَیدری، برو چند روزی حال کن!» گل از گلش شکفت!. چشم و روش باز شد!. می رفت و می گفت: «دیدی خودا رسوند!»

پسر، همان سومی، باز می خندید و خواند: محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت/مست گفت: این پیراهن است، افسار نیست....

روزانه ها47 (اولین افطاری)

حدود دو دهه ای است که اول هر ماه قمری؛ خانه ی پدر بزرگ ما که بارها وصفش در این دفتر اینجا و اینجا آمده است، ختم قران برگزار می شود. مادربزرگ بیاد دو فرزند شهیدش (حسن و حسین سامع) ابتکار عمل به خرج داده، سی جلد قران یک چزئی از سی جزء قران تهیه کرده است. اول هر ماه قمری زنان فامیل و اهل محل در خانه ی او جمع می شوند. هر کدام یک جزء یا بعضی افراد دو جزء می خوانند. گاهی به ندرت تعداد کمتر است. آنگاه تلفن و پیغام به این و آن، از جمله مردان فامیل که فلان جزء قران را بخوانید...

هر بار به فراخور فصل و اوقات سال با چیزی پذیرایی می کند. کیک و بیسکویت و میوه و گاهی آش نیز می پزد!. البت خود حال و قوه ی قدیم را ندارد. فرزندان دور کار را دارند و تصمیم های او را عملی می کنند. چند سالی است اول ماه مبارک رمضان، زنان حاضر در ختم اول ماه و هنگام افطار نیز فرزندان و نوادگان را افطاری می دهد. حساب این افطاری از میهمانی های خانوادگی او جداست!. شکر خدا هنوز تجملات سفره های دیگر او به این سفره سرایت نکرده است!. هر سال برنج و قورمه سبزی و جمعی صمیمی که وجود پدربزرگ و مادربزرگ را در بین خود قدر می شناسند و لذت لحظه لحظه های بودنشان را در سینه ها ثبت می کنند...

امسال افطار اول ماه رمضان را به جز خانه ی مادربزرگ دو جای دیگر دعوت بودم. جلسه قران هفتگی که به یمن کثرت افطاری دهندگان از هفته ای یک جلسه به سه جلسه ی یکشنبه و سه شنبه و پنج شنبه تبدیل شده است. جلسه دوره ای جانبازان که هر چند مدتی در باغ هر یک از دوستان برگزار می شود. از این سه جلسه، اراده ی ما بی چون و چرا بر افطاری مادربزرگ قرار گرفت. انگار تحت هر شرایطی اولویت اول است. گویی قدرشناسی از وجودشان و لذت هر بار با پیران خانواده بودن را نباید از دست داد.