پسر ...آغا

تلفن خانه به صدا در آمد. سیم گوشی را با انگشت شصت گرفتم و به طرف گوش خود کشیدم. مردی، بعد از سلام و احوالپرسی، مودبانه شماره و فامیل صاحب خانه را شناسایی کرد!. توضیح داد که تغییر شماره را از طریق مخابرات پیگیری کرده ام. «گوشی خدمتتون، صحبت کنید!.» مردی دیگر بدون احوالپرسی و معرفی خویش، با صدایی کلفت، معجونی از لهجه شهرضایی با تغییراتی مربوط، گفت: «منزل... در خونه ما به مادرم بگید بیاد پشت تلفن!»

ادامه نوشته

روزانه ها54 (گذران شبی بی خوابی)

دیروز لرزی اندک و درد گوش، روانه ی دیدار با پزشک مان کرد. نسخه ای نوشت. سفارش به استراحت و ماندن به خانه کرد. چشم گفتیم و روانه ی درمانگاه شدیم. نسخه را پیچید. دارو و آمپولی داده بود. پرستاری مانده از دوران جنگ،  همان مقابل درمانگاه، کنار خیابان، کج شدیم و به ما تزریق کرد!. دکتر سفارش کرد. قول دادیم. اما ذهنمان سه شنبه شب را در یاد داشت. دیشب بی خیال سفارش و قول، به جمع دوستان رفتیم!. رفیق بازیم و حتی وقتی مجبور به نرفتن می شویم دل مان پیش آنهاست. از هر دری سخنی گفتیم و شنیدیم. اصل دیدار اما شام هم اصل و فرعی بود. چلو ماهیجه ای خوشمزه که به دل منو و بی شک به دل همه نشست. جای شما و جای (آن مرد تهرانی) خالی. خوردیم به وفور!.

ادامه نوشته

می دانم... اما...

شنیدن گفتار کودکانی که تازه زبان گشوده اند، لذت دارد. وقتی به غذا می گویند: «گا گا» به گردش و تفریح می گویند: «دَ دَ». گاهی شنیدن از زبان دیگرانی نیز لذت دارد. وقتی گفتاری مستدل، معقول و منطقی باشد. وقتی دیوانه ای ناگهانی بگوید: «بهشت کجا، اینجا کجا!» وقتی چشم بر چهره ی فردی کاریزما دوخته باشی و گفتارش را گوش کنی. وقتی پدر بزرگی با دها داد و فریاد، ایما و اشاره حتی نوشتن موضوعی، اصل ماجرا را به یاد نیارد اما، چیزی ملکه ی ذهنش شده، می بیند و بدون درنگ می گوید. همگان به انتظار شعر یا جمله ای سکوت می کنند. کافی است لحظه ای مادری اقدام به دادن شیر به فرزندش کند. اولین نگاه، دهانش باز می شود و می گوید: «غم روزی مخور، بر هم مزن اوراق دفتر را / که قبل از طفل، یزدان پر کند پستان مادر را»  

**********

می دانم روزها چون باد می گذرد. می دانم گله و گله گذاری راه به جایی ندارد. می دانم با سختی و اسانی، خوبی و بدی، غم و شادی باید ساخت. می دانم روزگار چشم و گوشی برای دیدن و شنیدن اخم و عصبانیت ها و ناله و شکوه های من ندارد. اما چون ادمی که دل دارد بغض می ترکانم که دلم سفر می خواهد. دلم گفتگو می خواهد. دلم ناز می خوهد. دلم راز و نیاز می خواهد. دلم نوازش می خواهد. دلم مالش می خواهد. دلم مشت و مال می خواهد... اما انگار زندگی در هر حالی میگذرد!.

نقل بزرگان2 (شوخی که جدی درآمد!)

چندی قبل، اولین قسمت نقل بزرگان را با عنوان دلیل ازدواج نوشتم. یکی از خوانندگان همشهری مرا دید. گفت: این پست را در جمعی خانوادگی تعریف کردم. بزرگی از بین فامیل ما گفت: «چیز عجیبی نیست. قدیم از این اتفاق ها کم و بیش بوده است.» و حکایتی تعریف کرد.

درب خانه به صدا در آمد. زن آرام آرام پشت درب رفت. صدای زنی، درخواست باز کردن داشت. درب را گشود. چند زن با چادر و سر و وضعی تمیز اجازه ی ورود خواستند!. انگار از سر و وضع شان، باید خواستگار باشند!. وارد شدند. باب سخن گشودند. مادر با دختران خویش برای فرزند پسرش به خواستگاری آمده بود!. زن صاحب خانه باردار بود. به جهت سنگینی و سختی حال، نشست. دخترش با چای پذیرایی کرد. خواستگاری از او انجام گرفت. مادر خنده کنان گفت: دخترش را دو سه روز قبل برای پسر فلانی حرف زده اند!. خواستگار گلایه کرد چندی قبل از طریق حمامی محل درخواست آمدن داشتیم. مادر عروس به یاد آورد. درست می گویید. اما آنها زودتر از شما اقدام کردند. خواستگار چهره در هم کشبد. ناراحت از این موضوع خطاب به وی گفت: «حالا به پسروم بوگم چه؟!» او نیز در جواب، شوخی اش گل کرد و گفت: «حالا اگه حوصله دره یه بِچه به شیکم درم، اگه دختر بود مال پسر شوما!»

مادر و دختران خنده تلخی کردند و بعد از خداحافظی رفتند. دختر مورد خواستگاری به خانه ی بخت رفت. مادر عروس زایید. دست بر قضا دختر هم زایید. اما هیچ به فکر آنچه گفته بود، نبود. جمله ی به شوخی گفته ی خویش را، از یاد برد. خواستگاران نیز همه چیز فراموش کردند. چندی گذشت. انگار بخت پسر را بسته بودند. هر جایی مشکلی ایجاد می شد. از مرگ و میر و نشستن بر عزا تا جواب های ردی که به هر دلیل می دادند. کم کم دیر شد. تب و تاب ازدواج پسر و اقدام خانواده از رونق افتاد. روزگار گذشت و گذشت...

سالها بعد، درب خانه باز به صدا در آمد. درب باز شد. خواستگاری وارد شد. گفتند و شنیدند. یکی مخالف بود و دیگری موافق!. بزرگان تصمیم گرفتند و دختر خانواده را در سن و سالی معمول، با پسری پر سن و سال بر سفره ی عقد نشاندند!. کسی به روی خویش نیاورد اما مادر بیاد داشت شوخی آن زمان بارداری خویش را!!.