چندی قبل، اولین قسمت نقل بزرگان را با عنوان دلیل ازدواج نوشتم. یکی از خوانندگان همشهری مرا دید. گفت: این پست را در جمعی خانوادگی تعریف کردم. بزرگی از بین فامیل ما گفت: «چیز عجیبی نیست. قدیم از این اتفاق ها کم و بیش بوده است.» و حکایتی تعریف کرد.
درب خانه به صدا در آمد. زن آرام آرام پشت درب رفت. صدای زنی، درخواست باز کردن داشت. درب را گشود. چند زن با چادر و سر و وضعی تمیز اجازه ی ورود خواستند!. انگار از سر و وضع شان، باید خواستگار باشند!. وارد شدند. باب سخن گشودند. مادر با دختران خویش برای فرزند پسرش به خواستگاری آمده بود!. زن صاحب خانه باردار بود. به جهت سنگینی و سختی حال، نشست. دخترش با چای پذیرایی کرد. خواستگاری از او انجام گرفت. مادر خنده کنان گفت: دخترش را دو سه روز قبل برای پسر فلانی حرف زده اند!. خواستگار گلایه کرد چندی قبل از طریق حمامی محل درخواست آمدن داشتیم. مادر عروس به یاد آورد. درست می گویید. اما آنها زودتر از شما اقدام کردند. خواستگار چهره در هم کشبد. ناراحت از این موضوع خطاب به وی گفت: «حالا به پسروم بوگم چه؟!» او نیز در جواب، شوخی اش گل کرد و گفت: «حالا اگه حوصله دره یه بِچه به شیکم درم، اگه دختر بود مال پسر شوما!»
مادر و دختران خنده تلخی کردند و بعد از خداحافظی رفتند. دختر مورد خواستگاری به خانه ی بخت رفت. مادر عروس زایید. دست بر قضا دختر هم زایید. اما هیچ به فکر آنچه گفته بود، نبود. جمله ی به شوخی گفته ی خویش را، از یاد برد. خواستگاران نیز همه چیز فراموش کردند. چندی گذشت. انگار بخت پسر را بسته بودند. هر جایی مشکلی ایجاد می شد. از مرگ و میر و نشستن بر عزا تا جواب های ردی که به هر دلیل می دادند. کم کم دیر شد. تب و تاب ازدواج پسر و اقدام خانواده از رونق افتاد. روزگار گذشت و گذشت...
سالها بعد، درب خانه باز به صدا در آمد. درب باز شد. خواستگاری وارد شد. گفتند و شنیدند. یکی مخالف بود و دیگری موافق!. بزرگان تصمیم گرفتند و دختر خانواده را در سن و سالی معمول، با پسری پر سن و سال بر سفره ی عقد نشاندند!. کسی به روی خویش نیاورد اما مادر بیاد داشت شوخی آن زمان بارداری خویش را!!.