نقل بزرگان-1 (دلیل ازدواج...!)

سال های اوایل معلولیت، کمتر از خانه بیرون می رفتم. گاهی یک تا دو هفته طول می کشید. سخت هم نبود. عادت کرده بودم. بعد از مرگ پدربزرگ پدری، مادربزرگ به خانه ی ما آمد و با ما زندگی می کرد. پیرزن با حالی بود. بسیار ساده و با صداقت. بی اندازه برایم دل می سوزاند. هر بار فرصتی می یافت از هر دری سخن می گفت. گاهی هم می پرسید!. کافی بود کسی نباشد. دور و برش را می دید. کسی نبود، شروع به پرسیدن می کرد: «راسشا بوگو ننه، پیشمون نیسی. میتونی دیگه زن بسونی؟! منا باباجون فلانیا برود زیر سر هشته بوودیم....»

ادامه نوشته

معرفی رزمنده برگزیده همایش

وقتی در ساعات پایانی دو شب مانده به همایش رزمندگان شهرمان، مجری تعیین شده برنامه، توصیف رزمنده برگزیده این همایش را به اینجانب واگذار کرد. شبانه این چند خط را نوشتم. صبح زود نیز برای ایشان ارسال کردم. دخل و تصرف، ویرایش، حذف و اضافه بر آن را نیز، بدون هیچ ادعایی بر نگارش آن، بر عهده ی ایشان نهادم. روز همایش هنگام معرفی، تنها یکی دو جمله، جسته گریخته از متن زیر از زبان دوست بسیار عزیزم، مجری محترم همایش، بیرون پرید!. اینک بهتر دیدم جهت محفوظ ماندن در ماندن در ارشیو نوشته های وبلاگ خویش درج نمایم.

ادامه نوشته

نقدی بر پنجمین همایش رزمندگان

بار دگر عشاق، باز ماندگان از قافله ی عشق، سرود عشق و دوستی، از نو نواختنند. باز چشم ها به چشم های یکدگر افتاد. چهره ها با ظاهری متفاوت به دیدار هم رسیدند. موها سپید شده بود. پیشانی ها بزرگ و بزرگ تر شده بود. چین و چروک ها گواه گذر زمان یا فشار زندگی را می داد. پیچ و خم زندگی کمر برخی را خم کرده بود. وجه مشترکی عامل دوستی بین آنان بود. دوستی که با عشق آغاز و با شهادت، پایان می پذیرفت. چرا که هر کدام قدم به راهی نهاده بودند تا شاید در این رهگذر پذیرفته شده و آسمانی شوند. وجه مشترکی که ایمان، صداقت، دل کندن از دنیا و تعلقات دنیوی، ارادت به مراد، دفاع از نظام و انقلاب، عشق به وطن و... ویژگی های ان بود.

ادامه نوشته

عجب شبی بود!

این ضرب المثل را که حتما شنیده اید: «سه پلشت آید و برف بارد و زن زاید و مهمان عزیز هم ز در آید...» آن وقت چه می شود؟!. می شود، حکایت چهارشنبه شب بیاد ماندنی باغ ما.

ادامه نوشته