نقل بزرگان-1 (دلیل ازدواج...!)
سال های اوایل معلولیت، کمتر از خانه بیرون می رفتم. گاهی یک تا دو هفته طول می کشید. سخت هم نبود. عادت کرده بودم. بعد از مرگ پدربزرگ پدری، مادربزرگ به خانه ی ما آمد و با ما زندگی می کرد. پیرزن با حالی بود. بسیار ساده و با صداقت. بی اندازه برایم دل می سوزاند. هر بار فرصتی می یافت از هر دری سخن می گفت. گاهی هم می پرسید!. کافی بود کسی نباشد. دور و برش را می دید. کسی نبود، شروع به پرسیدن می کرد: «راسشا بوگو ننه، پیشمون نیسی. میتونی دیگه زن بسونی؟! منا باباجون فلانیا برود زیر سر هشته بوودیم....»