ساعتی از پرواز گذشته بود. دینگ دینگ و صدای لطیف مهماندار: «خانم ها و آقایان تا لحظاتی دیگر در فرودگاه شهید هاشمی نژاد مشهد بر زمین خواهیم نشست. لطفا پشتی صندلی خود را به حالت عادی برگردانید. کمربند ایمنی را بسته و تا نشستن کامل هواپیما صندلی خود را ترک نفرمایید. متشکرم» یکی از مهمانداران شروع به چک کردن کمربند و صندلی مسافران کرد. نگاه و تذکر به برگرداندن صندلی مسافر کنارم، وی را متوجه ی رسیدن به مقصد کرد!. بی درنگ با صدایی بلند و لحنی ناهنجار صلواتی درخواست کرد: «قبر امام هشتم را با معرفت زیارت کنی، بلند صلوات بفرس»

 

در حین فرستادن صلوات، نگاهم کرد!. پرسید: «فرستادند؟!» به گمان خود آرام، اما چنان بلند پرسید، که چند ردیفی از مسافران می شنیدند!. با لبخند و اشاره ی سر، تایید مختصری کردم. آخر صدای برخاسته از مسافران چندان بلند و فراگیر هم نبود. او نیز این را هنگام حرکت از فروگاه تهران درک کرده بود!.

مهر ماه سال شصت و پنج به اتفاق جانبازان بستری در آسایشگاه ثارا... تهران در چند گروه، با پروازهای مختلف، به مشهد سفر کردیم. شب هنگام بود. با گروهی ده نفره شامل هفت جانباز و سه پرستار، عازم شدیم. جانبازی قطع نخاع، ناشنوا، ایرانی الاصل، اهل عراق (...) در طول پرواز در صندلی کنارم نشسته بود. از بدو پرواز بر خاتم انبیا، ظهور امام زمان، طول عمر امام، سلامتی رزمندگان، رفع خطر از مسافران تقاضای فرستادن صلوات می کرد!. حقیقت امر اینکه پاسخ مسافران به درخواست وی هر بار کمتر و کمتر می شد. او نیز به جهت ناشنوایی چندان آگاه از این موضوع نمی شد. با اشاره و چند بار گفتن، او را متوجه این موضوع و عدم اصرار بر صلوات فرستادن دیگر کردم. تاثیر تذکراتم به اندازه ای بود که تا قبل از صرف شام شروع به خواندن زیارت نامه امام(ع) و زیارت وارث کرد!. گویی  تاثیر تذکراتم فقط هنگام خوردن شام موثر واقع شد!.

اما هنگامی که بلندگوی هواپیما نوید رسیدن به مقصد را اعلام کرد. فرستادن صلواتی مجدد بر زیارت با معرفت مسافران را ترتیب داد. هواپیما ارتفاع کم می کرد. کمی مایل به چپ، کج شد و بر فراز شهر مشهد دوری زد. دیدن گنبد و بارگاه حضرت، سلام و صلوات نجوا گونه ی مسافران را به همراه داشت. یکی از مسافرین تشویق به صلواتی کرد. حرکت لب و دهانم هنگام فرستادن صلوات، او را نیز با چند ثانیه تاخیر و البته صدایی خاص افراد ناشنوا وادار به فرستادن صلوات کرد. لبخند همه ی اطرافیان عکس العمل تاخیر صلوات و لحن صدای او بود!. هواپیما دوری زد، اما علایمی از نشستن به خود نگرفت!. شروع به دوری مجدد کرد!. دینگ دینگ و این بار صدای بم مردی: «خانم ها و آقایان سیستم برق فرودگاه شهید هاشمی نژاد مشهد دچار مشکل شده و امکان نشستن هواپیما فراهم نمی باشد!. مسئولین ذیربط در حال رفع اشکال می باشند. خواهشمندم خونسردی خود را کاملا حفظ فرمایید! متشکرم.» زمزمه و صدای راز و نیاز مسافرین و تقاضاهای صلوات و دعا از گوشه و کنار شروع و تکرار می شد!. وقتی چندین بار با تقاضای صلوات افراد صلوات می فرستادم با لب خوانی صلوات های من، و البته با قدری تاخیر جدای از دیگران، بلند بلند صلوات می فرستاد. ناگهان متوجه غیر عادی بودن تکرار صلوات ها شد. با همان لحن و صدای بلند از چگونگی اوضاع پرسید؟!. در حالی که دقایقی گذشته و دور سوم نیز در حال انجام بود آرام و با حرکات لب و سر و دستم برایش توضیح دادم. بلند بلند می خندید!. این بار نه با صدای بلند ناشنوایی که با نوعی فریاد خطاب به دیگران: «حالا، وقت خطر همه یاد خدا و صلوات افتادند! جواب صلوات های مرا نمی دادند؟!...»

لحظات سخت می گذشت. مهمانداران با رفت و آمد، به سوال های مسافرین جواب می دادند. نکته ی عجیبی که خیلی زود به گوش مسافرین رسید داشتن سی دقیقه سوخت هواپیما بود!. هیچ یک نمی دانستیم که این مقدار سوخت علاوه بر داشتن سوخت برگشت از مشهد به تهران است. مهمانداران نیز با شیطنت یا به هر دلیلی این موضوع راتوضیح ندادند!. دقایق از بیست گذشت. دور پنجم یا ششم در حال انجام بود. ترس و دلهره همه و از جمله مرا فرا گرفته بود. دقیقه بیست و سه، دینگ دینگ و باز صدای خانم مهماندار: «خانمها و آقایان تا لحظاتی دیگر در فرودگاه شهید هاشمی نژاد مشهد بر زمین خواهیم نشست. کمربندها را همچنان بسته نگه دارید. به علامت نکشیدن سیگار توجه فرمایید. برای اطلاع شما درجه حرارت شهر مشهد...»

هنگام نشستن در باند فرودگاه، همه به پنجره ها چشم دوخته، تا اوضاع بیرون و باند فرود را مشاهده کنند. انگار هنوز دلهره وجود داشت!. همین که چرخ های هواپیما باز و به زمین نشست. سرعت هواپیما گرفته و در حالت عادی حرکت کرد خیال همگان راحت شد. روی باند فرود سربازان و نیروهایی فانوس به دست، جای لامپ های خاموش باند، ایستاده بودند. دینگ دینگ: «به فرودگاه شهید هاشمی نژاد مشهد خوش آمدید. با امید به دیدار در پروازهای آینده، سفر خوشی را بر شما آرزو می کنم. لطفا تا توقف کامل و باز شدن درب های هواپیما صندلی خود را ترک نفرمایید. متشکرم»