سال های اوایل معلولیت، کمتر از خانه بیرون می رفتم. گاهی یک تا دو هفته طول می کشید. سخت هم نبود. عادت کرده بودم. بعد از مرگ پدربزرگ پدری، مادربزرگ به خانه ی ما آمد و با ما زندگی می کرد. پیرزن با حالی بود. بسیار ساده و با صداقت. بی اندازه برایم دل می سوزاند. هر بار فرصتی می یافت از هر دری سخن می گفت. گاهی هم می پرسید!. کافی بود کسی نباشد. دور و برش را می دید. کسی نبود، شروع به پرسیدن می کرد: «راسشا بوگو ننه، پیشمون نیسی. میتونی دیگه زن بسونی؟! منا باباجون فلانیا برود زیر سر هشته بوودیم....»

 

گاهی سر به تعریف بر می داشت. از گذشته ها می گفت. از درد و رنجی که برده بود. از فقر و فلاکتی که پشت سر گذاشته بود!. از خشم و غضب و رفتار مردسالارانه ی پدربزرگ، از یتیمی و وادار به ازدواج زود هنگام، از فرزندانی که جور و واجور زاییده بود!. از چگونه بزرگ کردن و مشکلات پیش روی، از ارثیه ای که یکی به ناحق برده بود!. از حرف هایی که جرأت به گفتنش نداشته بود!. از حرف هایی که گفته و تهدیده شده بود !. برادرم را گفتم ارثم هیچ، جهیزی به من دهید. گفت: دختر را چه به این حرفها، چنان بر دهانت می زنم که سی و سه دندانت به دهانت افتد!...

بین تعریف های او، اتفاق هایی درام نیز وجود داشت. حکایتی از اولین بارداریش، فرزند دختر و ازدواج او را بارها برای دوست و آشنا گفته ام. گاهی برخی افراد نزدیک، مواردی را نشنیده اند!. انگار قرار بر این بوده، راوی برخی حکایات او باشم. می گفت: ماه و روزهای آخر اولین بارداری ام بود. باخسوره ام(همان پدر شوهر) به رحمت  خدا رفت. قرار بود او را برای کفن و دفن به قبرستان ببرند. همه  چیز آماده شده بود. فامیل، همسایه ها و اهل محل، همه جمع شده بودند. تشییع جنازه از خانه تا قبرستان، پیاده بر روی دستان افراد انجام می گرفت. حکم همراهی مرا نیز دادند!. هیچ عذر و بهانه ای نیز برایم وجود نداشت!. باید می رفتم. شوهرم الاغی تهیه دید!. مرا سوار بر الاغ کردند!. مسیر ناهموار بود. خطر رم کردن (گریختن) نیز وجود داشت. توانایی کنترل آن را هم نداشتم. افسار حیوان را به دست پسری جوان از فامیل داد. هفده ساله، یتیم، فقیر، بسیار فقیرتر از خانواده ی ما، بیکار بود و بر و رویی نیز نداشت.

افسار به دستش سپرد و سفارش بسیار کرد: او را به قبرستان می بری و باز می گردانی. مبادا افسار از دستت رها شود. مبادا حیوان رم کند. در حین گریستن، با عزا و ماتم به پسر گفت: کارت را به خوبی انجام دهی، دختری می زاید!. او را به همسری تو خواهم داد!.  

 از پیش بینی و از قولی که داد، حجالت کشیدم. خوشم نیامد. جدی هم نگرفتم. از کجا معلوم دختر زاییدم و حالا کــــــــو تا شوهر دادن به این پسر یلا قبا، ان هم به اجرت کاری که امروز انجام می دهد!. نه، نه پیش بینی اش ممکن است و نه قول و فعلش!.

چند روز بعد درد زایمان شروع شد. دختری به دنیا آمد. آنچه در ذهن مادر نیامد، پیش بینی روز خاکسپاری بود!. چه رسد به شوهری که بر نوزاد به دنیا نیامده تعیین شده بود!. زمان گذشت. فرزندان بعدی یکی پس از دیگری به دنیا آمدند!. مشکلات زندگی در فقر و نداری می گذشت. نوزاد، دختر بچه ای شد و در خانه ای پشت دار قالی کمک حال خانواده بود. مادربزرگ رنج و سختی دوران کودکی اش را بارها شرح می داد. بیشتر درد و رنج زندگی خویش را طی دوران طفولیت این فرزند می دانست!. فقر و سختی که به اجبار گریبان فرزندان و بیشتر از همه او را گرفته بود. سالها از پی هم می گذشت. پدر جهت گشایش کار جلای وطن کرد. در یکی از شهرهای اطراف به کاری مشغول شده بود. چند هفته ای یک بار مراجعه می کرد. در نبود او به خواستگاری دخترش امدند. همه چیز منوط به تصمیم پدر بود. منتظر او ماندند. آخر هفته ای امد و روز بعد رفت!. زن، سکوت کرد و چیزی از این ماجرا نگفت!. چرا که خواستگار، مورد پسند او و دخترش نبود. اما رفت و آمد، پیغام پس پیغام و اصرار بر رضایت به انجام کار داشتند!. به هر طریقی پیگیر بودند....

مدتی گذشت. دیگر راهی بر پنهان کاری نمانده بود. حمامی محل فرصتی یافت و به خانه آمد. ساعتی با مرد به گفتگو نشست. گفت و شنود به درازا کشید. آخر کار، خبری داد و روزی دگر را موعد جواب تعیین کرد. خبری نقل قول از داماد: «خدا رحمت کند اموات و پدرتان را، مگر هنگام کفن و دفن او خودتان به این پسر، قول دادن دخترت را ندادی؟!» همین، کافی بود تا مرد رضایت به این امر دهد!. آخر مرد بود و قولش!