شنیدن گفتار کودکانی که تازه زبان گشوده اند، لذت دارد. وقتی به غذا می گویند: «گا گا» به گردش و تفریح می گویند: «دَ دَ». گاهی شنیدن از زبان دیگرانی نیز لذت دارد. وقتی گفتاری مستدل، معقول و منطقی باشد. وقتی دیوانه ای ناگهانی بگوید: «بهشت کجا، اینجا کجا!» وقتی چشم بر چهره ی فردی کاریزما دوخته باشی و گفتارش را گوش کنی. وقتی پدر بزرگی با دها داد و فریاد، ایما و اشاره حتی نوشتن موضوعی، اصل ماجرا را به یاد نیارد اما، چیزی ملکه ی ذهنش شده، می بیند و بدون درنگ می گوید. همگان به انتظار شعر یا جمله ای سکوت می کنند. کافی است لحظه ای مادری اقدام به دادن شیر به فرزندش کند. اولین نگاه، دهانش باز می شود و می گوید: «غم روزی مخور، بر هم مزن اوراق دفتر را / که قبل از طفل، یزدان پر کند پستان مادر را»  

**********

می دانم روزها چون باد می گذرد. می دانم گله و گله گذاری راه به جایی ندارد. می دانم با سختی و اسانی، خوبی و بدی، غم و شادی باید ساخت. می دانم روزگار چشم و گوشی برای دیدن و شنیدن اخم و عصبانیت ها و ناله و شکوه های من ندارد. اما چون ادمی که دل دارد بغض می ترکانم که دلم سفر می خواهد. دلم گفتگو می خواهد. دلم ناز می خوهد. دلم راز و نیاز می خواهد. دلم نوازش می خواهد. دلم مالش می خواهد. دلم مشت و مال می خواهد... اما انگار زندگی در هر حالی میگذرد!.