اواسط دهه ی هفتاد بود. صبح زود یک روز تابستانی از خانه بیرون آمدم. زودتر از معمول همه وقت. به قصد دیدار دوستی. مغازه را تازه می گشود. آب و جارویی زد. سپس در خلوت پیاده رو، زیر سایه درختان به گفتگو نشستیم. هنوز چند لحظه ای نگذشته بود. ماشینی حین عبور، ترمز کرد. مردی پیاده شد. به سوی مان آمد. معلم و از چهره های فرهنگی، اهل جبهه و جنگ، زخم خورده ای اندک، اما با ادعایی زیاد. کاغذی بزرگ را، لوله کرده و در دست داشت. سلام و احوالپرسی و برخی توضیحات. دیدنم را صبح زود، به فال نیک گرفت. که طومارش با امضای جانبازی هفتاد درصد به امضای اول، روشن و مزین گردد. طومار را برایم باز کرد. شروع به خواندن کردم.

 

نام خدا و جملاتی از بنیانگذار جمهوری اسلامی که آرزوی نبستن باب شهادت را از خدا کرده بود. سفارشی که مبادا پیشکسوتان جهاد و شهادت در پیچ و خم زندگی به فراموشی سپرده شوند. صدر طومار قرار داشت. بعد از اینها که گویی نوعی سفارش انجام حتمی کار بود. درخواستی نوشته شده بود.

درخواستی از فرماندار شهر جهت پیگیری و دستور به سازمان اوقاف و امور خیریه و رونوشت به برخی مراکز از جمله بنیاد شهید انقلاب اسلامی برای انجام قطعی کار. متن درخواست اختصاص قطعه ای از صحن امام زاده ی شهرمان جهت دفن جانبازان متوفی در آن بود!. نظر به اینکه مزار نزدیک به پانصد شهید از همرزمان جانبازان در این مکان است. این پیشکسوتان جهاد و شهادت نیز از این باب وارد جرگه شهیدان شوند! و خانه ابدی آنان در کنار یاران شهیدشان باشد....

خواندم. لبخندی زدم. سری تکان دادم. گفتم: قرار نیست به این زودی بمیریم.

-خوب دیر و زود داره ولی مرگ حق و حتمی است.

بله حتمی است. اما نیازی به پیش بینی جایی برای دفن بعد از مرگ مان نمی بینم. جایی خاک مان می کنند. چه اهمیتی دارد؟ دفن در صحن، داخل امام زاده و در جوار شهیدان یا در قبرستان پشت امامزاده در منتهی الیه آن در کنار قبر .... (یکی از اعدامیان حکومت پهلوی) تفاوتی ندارد. اعمال و رفتار آدمی اهمیت دارد.

-پس آرزوی دفن در جوار ائمه و صالحان را قبول ندارید؟

آرزوی خوبی ست. اما به قبر مأمون در کنار امام رضا(ع) یا قبر دیگری در کنار رسول ا... که می نگرم. انگار تاثیری در تغییر سرنوشت آنان نمی بینم. دیدگاه عموم نیز نسبت به آنان تغییری نکرده است. بعید می دانم، ذره ای از خوبی و حسنات آن بزرگواران را نیز به آنان اختصاص دهند!.

چهره در هم کشید و با ناراحتی گفت: پس امضاء نمی کنید؟ گفتم: نه، نیازی نمی بینم. بگذارید هر جا دلشان خواست، خاک مان کنند. چه فرقی می کند. این طرف گنبد باشیم. یا مثل همگان آن طرف گنبد؟

در حین رفتن بود. خطاب به او گفتم: به دلیل دیگری هم فکر کنید. حال که فکر بعد ار مرگ هستید. فکر به بعدتر از مرگ نیز، بد نیست.

-چه فکری؟

از باب شوخی عرض می کنم. اینکه باید فکر در امان بودن سنگ قبرمان از دست خلخالی بعدی نیز باشیم.