معامله با....
گفته ها را برای هم گفته ایم. کمتر ناگفته ای ناگفته مانده است. دو دهه، روزی یک یا دو بار، چند ساعتی را در کنار هم بودیم. از هر جا، هر چیزی را شرح و تفسیر می دادیم. هر روز چای دم بود. هر بار هوسی می کردیم. لبو، سیب زمینیی و شلغم نیز تهیه می کردیم. سه سال قبل در غروب یک روز سرد زمستانی، داخل مغازه، کنار بخاری نشسته و مشغول گفتگو بودیم. سوالی کردم. به یاد داری هفده هجده سال قبل، سال های آغازین کسب و کار، تاجری برای فروش جنس آمد؟!. برخوردی سنگین و بسیار سرد داشتی؟!...
یکی از روزهای زمستان هفتاد و دو یا سه بود. درون مغازه، کنار بخاری نشسته بودیم. ماشینی پارک کرد. مردی میان سال از آن خارج شد. کیف به دست وارد مغازه شد. دستی داد. سلام و احوالپرسی کرد. بر صندلی نشست. با چایی پذیرایی شد. چشمانش قفسه ها را بر انداز می کرد. به هر کالایی می نگریست. قیمت خرید، درصد تخفیف و مدت پرداخت را می پرسید؟. هر بار که بر کالایی، جواب می شنید. همان کالا یا مارکی بهتر را با قیمتی ارزان تر، تخفیفی بیشتر در مدتی طولانی تر پیشنهاد می داد!. دوست مغازه دار نیز هر بار به گونه ای جواب رد میداد!. فعلا موجود داریم. فروش این نوع کالا کم است. هر وقت تمام شد. خرید می کنیم!. الان هیچ باری نمی خواهیم...
او فهمیده بود بهانه می جوید. من نیز به نوعی پی به موضوع برده بودم. برایم عجیب بود!. شرایط خوبی دارد. چرا نمی خرد؟!. شاید هر روز کالایی را با شرایطی سخت تر فاکتور می کرد!. فکرم به جایی نمی رسید!. دست فروش نبود. خرید مالش نیز مال خری نبود. شأن و شخصیتش نیز نشان از اوضاع اقتصادی خوب او داشت. پس چرا بهانه می آورد؟!.
دیگر یقین داشت از او خریدی نمی کند!. پرسید: انگار تمایلی به خرید از ما ندارید؟!. باز جواب داد: نه، الان نیاز نداریم. خرید نمی کنیم.
-حتی اینکه دست خالی از اینجا نروم!. نه، بی دلیل نیست. نمی خواهید از من جنس بخرید!. دلیلش چیست؟ چرا؟!.
او نیز دوباره پاسخ داد. نه، دلیل خاصی ندارد. هر وقت نیاز داشتیم. مراجعه می کنیم. باز اصرار کرد. ایرادی ندارد. علت عدم خرید را بگویید؟. گران می فروشیم؟!. مدت آن کم است؟! جنس مان جور نیست؟!. کسی حرفی چیزی برایم گفته است!. شاید در رفع آن اقدامی کنم! .
انگار اصرارش بی فایده نبود. مغازه دار پاسخ داد: «هیچ عیبی ندارید. از همه ی همکاران تان نیز مناسب تر و با شرایطی بهتر کار می کنید. اما گاهی برخی مسایل بر اینها ارجعیت دارد. فقهای ما بر انجام معاملات شرایطی قائل اند. و من با توجه به حرف هایی که شنیدم معامله با شما را برای خود جایز نمی دانم.» در سکوتی مطلق، کمی مکث کرد و ادامه داد: «چون اصرار کردید و دلیل خواستید، گفتم. امیدوارم باعث رنجش خاطرتان نشده باشم.»
سرش را پایین انداخت!. چشمانش به زمین دوخته شده بود!. رنگ و رویی به رخسار نداشت. اوضاع و احوال ما نیز بهتر از او نبود!. ساکت بودیم. و هیچ نمی گفتیم. پس از قدری سکوت، شروع به گفتن کرد: «درست شنیده اید!. لابد از همکارانم نیز شنیده اید!. حق دارید. شما نیز چون ما اعتقاداتی دارید. در عمل نیز موظف به انجام آنید. اما در این بین همکارانم نیز فرصت یافته و سو استفاده می کنند!.» قدری سکوت کرد. ما نیز ساکت بودیم. سپس با صدایی ضعیف و اندکی لرزان، ادامه داد: «در اعتقادات ما تقیه وجود ندارد. ما نیز تاوان زیادی از این بابت می دهیم. کسب و کار و رقابت همکاران به کنار. زندگی خود و خانواده مان نیز مواردی اینگونه فراوان دارد!. حق تحصیل و رفتن به دانشگاه را ندارند!. در هیچ اداره و سازمان دولتی استخدام نمی شوند !. همین که از اعتقادمان خبردار شوند. دیگر هیچ کاری برایمان انجام نمی دهند...»
دیگر او رفته بود. اما هیچ حرفی در این باره نمی زدیم. گویی هنوز خجالت می کشیدیم. یا احساس گناه می کردیم. یا توان و جسارت قضاوت نداشتیم. یا برحق بودیم و تمام شده تلقی کردیم...
اما سه سال پیش وقتی این اتفاق هفده سال قبل از آن را یاداور شدم. انگار بدون خجالت، جسارت به خرج داده و قابل نقد دانستم. پرسیدم. نظرتان در ارتباط با برخورد آن روز چیست؟ در صورت تکرار، چه تصمیمی می گیری؟
ساعتی گفتیم و شنیدیم. بیشتر نظرات مان نزدیک به هم بوده است. این بار نیز همین گونه بود. او نیز به درستی تأیید کرد. موضوع را از طریق همکاران و در واقع رقیبان ایشان مطلع شده است. رقیبانی که اکثر آنان به هیچ وجه در قید و بند رعایت اصول و قواعد فقهی و شرعی معامله نبودند!. به ویژه این مورد که ظاهرا در ضرر و زیان عین معامله دخیل نمی باشد. اما در حذف مشتریان وی به ویژه افرادی همانند من که سایقه جبهه و جنگ داشته و متشرع محسوب می شدم. موثر واقع شد. اما برخورد آن روزمان با توجه به دیدگاه های آرمان گرایانه آن روزمان صحیح بود یا بهتر بگویم صحیح می پنداشتیم!. اما امروز بیست سال گذشته، تغییر یافته ایم. امروز بعید است به مانند آن روز برخورد کنم. ماحصل بحث اینکه امروز به نوعی واقعگراییم و امور را با تعقل می نگریم. حق و حقوق آنان جای خود، با قدری تامل، درمی یابیم که اینان خرید هر روزه ی زندگی شان، از نان و گوشت و برنج، تا بنزین و گاز و گازوئیل یا بلیط اتوبوس و قطار و هواپیما و... همه و همه عین معاملاتی است که بین اینان و اکثریت مسلمان جامعه در حال انجام است...