http://sobhe14.persiangig.com/aa68.jpg

هر تلنگری که از گذشته به ذهنش می خورد، سوال می کند؟. از اوضاع و احوال روزگار، مرگ و میر، روز و ماه و ایام سال، وضع و حال افرادی که می بیند، هر اتفاقی که در اطرافش می گذرد و ... را می پرسد؟.

کیست؟ و چرا می پرسد؟

در اولین سال صده ی اخیر در حاکمیت قاجار قدم به این جهان گذاشت. خودش می گوید هزار و سیصد و یَک. سواد خواندن و نوشتن را در مکتب ملا علی نامی آموخته است. (در هر یادآوری اشاره به داشتن یک دست و قطع دست راستش دارد!. ملایی که تنها با همان دست چپ خیزران می تراشیده و خط را عالی می نوشته است.) روضه، مسجد و دین داری، به تاریخ و روایاتی از پیامبران و ائمه آگاهش کرده بود. هر سخنی را همراه با شعری و نقل حکایت و روایتی همراه می کرد. پیله وری و عطاری شغل موروثی خانواده ی اوست. همین هم عاملی شده، تا این شغل سال ها فامیل دوروبرش را نیز در بر گیرد. در هر شهری تجاری را در دادوستد جذب خویش کرده بود. دورانی را در کسب و کار گذراند. اما نه چکی، نه دفتری، نه مغازه ای!. تنها دست به دست، از این گرفته و به دیگری می داد. هوش و یاد، همراه با اعتبار، برایش دفتری مطمئن ساخته بود!.

اما این روزها در اواخر هشتمین دهه ی عمر خویش ضمن از دست دادن شنوایی، گذشته دور و نزدیک را نیز فراموش کرده است!. (اگر چه شکر خدا از سلامتی جسمی برخوردار است.) صدای اذان را نمی شنود، اما یک تا دو دقیقه ای قبل از هر وقت نماز، به نماز می ایستد!. یاسین را از بر می خواند، اما نمی داند چه سوره ای از قران است. شعرهایی از بحرالطویل را در وصف پیامبر می خواند، و نمی داند کجا و از کیست؟. هر بار پیرانی را سراغ می گیرد و با اطلاع از مرگشان راه رفتنی را گوشزد می کند. مدام طلب آمرزش می کند. نمی شنود اما دیدن روضه خوانی بر منبر، یاد عاشورا و کربلا و شهدا اشگش را جاری می کند. با دیدن هر نشانی از خلقت خدا با گفتن تبارک ا... و العظمت لله و برازندگی به تو می برازد و بس، به تحسین خالق می پردازد. فرزندان و نوادگان دوروبرش را گرفته اند. به هر سوال او به خوبی پاسخ می دهند. برخی سوال ها و پاسخ هاست که دردناک یا بعضاً شنیدنی است.

اولین و بزرگترین نوه اش را بر روی ویلچر می بیند، می پرسد؟ هیچ توان راه رفتن نداری؟ چه شده ای؟ انگار از اول  که اینطور نبودی؟! در جنگ تیر خوردم و فلج شده ام. از برکات جنگم، جنگی که نعمت بود!

کدام جنگ؟ جنگ بین ایران و عراق.

عجب!، کی جنگ شده؟ کجا؟ چند وقت طول کشید؟ نزدیک به بیست سال قبل، در طول مرز بین دو کشور و هشت سال هم جنگ بود.

پس بیست سال است که اینگونه ای؟ نه 27 سال. لااله الاالله، عجب! عجب! این جنگ صدمه دیگری نیز به خانواده و فامیل ما رسانده  است؟ فراوان!، دو فرزندتان حسن و حسین هم در این جنگ کشته (شهید) شده اند.

ما دو پسر بیشتر نداریم؟ فلان و فلانی. این تصاویر که در هر اتاقی می بینید، نیز پسران سوم و چهارم شما بوده اند. نگاهی می اندازد. توضیحاتی را می شنود. اشگ در چشمانش ظاهر می شود. انگار یکباره به یاد می آورد. چند ساعتی را غمگین و افسرده با الفاظ همیشگی اش طی می کند(لا اله الا الله، لا اله الا الله، عجب ...) شدت غم و اندوهش اجازه ی بیان دیگر صدمات را نمی دهد!!

خدا کند پیران خانواده هامان را قدر شناسیم و عزیزشان بداریم! که بعد از نبودشان، افسوس بی فایده است.

پی نوشت:

 رحمت و مغفرت خداوند بر مرحوم عزت ا... سحابی از معدود چهره های سیاسی پاک قرن اخیر که در عمر سیاسی خویش الگو و نمونه ای از سیاستمداران با اخلاق سیاسی نیک بود.