محتسب مستی...
زیر سایه ای، با دوستی، گرم گفتگو بودیم. سومی آمد. سخن آغاز کرد. از هر دری می گفت. ساده، اما زیبا و اکثر جالب!. وقتی مجال به دوست مان داد. او را گفت: «دادا تلخکی نرسیده، اوضاع خرابه» قاه قاه خندیدند!. نگاهی به آنها دوختم!. این جمله نا مفهوم و خنده ی آنان کنجکاوم کرد!.
برای تعریف، اجازه گرفت. خندید و همین خنده اجازه ی توضیح بود. شروع به گفتن کرد: «یک روز صبح زود، مغازه را گشوده بودم. تازه هوا روشن شده بود. پدر مرحوم ایشان (مش حیدر)، خمیده و رنجور مقابلم ایستاد. ملتمسانه نگاهم کرد و گفت: «دادا تلخکی نرسیده، اوضاع خرابه!.» فهمیدم چه می گوید. اما این کاره نبودم. به او گفتم، نانی، آبی، پولی، کاری از من بر آید، دریغ ندارم. سر بلند کرد و گفت: «نه، چار روزه تلخکی نرسیده، خودا خودوش فرجی کنه!» از پیاده رو یکی کت بر دوش نزدیک می شد. ... پسر ... بود. فهمیدم، مست است!. خود را کنار کشیدم. چرت و پرت می گفت و از مقابل مغازه گذشت. چند قدمی رفته بود. برگشت و مقابل پیرمرد ایستاد. دست در جیب کرد. مشتی بیرون آورد و در دست او گذشت و گفت:«حَیدری، برو چند روزی حال کن!» گل از گلش شکفت!. چشم و روش باز شد!. می رفت و می گفت: «دیدی خودا رسوند!»
پسر، همان سومی، باز می خندید و خواند: محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت/مست گفت: این پیراهن است، افسار نیست....