برگی از خاطرات (خاطره ی هوایی2)
سال های ابتدای مجروحیتم بود. حدود سه سالی در آسایشگاه جانبازان بستری بودم. هر سال به اتفاق دیگر جانبازان، طی سفری زیارتی به مشهد می رفتیم. هنگام دومین یا سومین سفر بود. هفده تا هیجده سال بیشتر نداشتم. نوجوانی بیش نبودم. حس و حال تازه ای از جوانی داشتم. حجب و حیا، آرمانگرایی و وضع موجود، افکار خاصی را در ذهن من و افرادی همانند من پدید آورده بود!. حجاب و بی حجابی را به چادر می دیدم!. آرایش، صورت تراشیده، گفتگوی با نامحرم، شوخی و بذله گویی را بی قیدی و بی بند و باری می دانستم!..
سوار بر هواپیما، آماده ی پرواز بودیم. سرمهماندار پرواز، مهماندار قسمت جلو نیز بود. در جنس، هیکل و صدا چون پرواز قبلی، لطیف نبود. مردی به نسبت مسن، چاق و کچل، صورتی تراشیده و سبیل نازکی بر پشت لب داشت. از همان ابتدا برخوردی بسیار گرم داشت. شوخ طبع و خوش گفتگو بود. ابتدای ردیفی سه نفری نشسته بودم. شماره صندلی پرستار همراهم چند ردیف عقب تر تعیین شده بود. از مهماندار به جهت ناتوانی دستانم و کمک به من، تقاضای جابجایی با صندلی کنارم را کرد. ایشان نیز به جهت خانوادگی بودن آنها عذر خواست و اطمینان داد که خود و اقای کناری ام با میل به من کمک خواهند کرد!. اقا و خانم جوانی با کودکی دو سه ساله در کنار من قرار گرفته بودند. هیچ ویژگی های آرمانی ذهن من، در آنها وجود نداشت. مرد جوان، شیک و سه تیغه بود. همسرش بد حجاب نبود. اما به فراخور اوضاع آن زمان حجاب آنچنانی نیز نداشت. رفتاری محترمانه داشتند. باب گفتگو را با من باز کرد. هی می پرسید و سر بسته و آرام جواب می شنید. گاهی خانم نیز در حین گوش دادن حرفی و سوالی می کرد. بعد از سه دهه به رفتار و گفتار امروزم که می نگرم. انگار از گرم و صمیمانه برخورد نکردنم خجالت می کشم!. نمی دانم کوته فکری عامل آن بود یا جوانی و شرم حیا!.
هواپیما به پرواز در آمد. مهماندار حین اعلان گفته های معمول هر پرواز، خوش آمدگویی ویژه به ما جانبازان و ارزوی سلامتی نیز داشت!. همین که از برخاستن و صعود به حالت معمولی رسید. مهماندار تعداد ما جانبازان را سوال کرد!. لحظاتی بعد، قبل از پذیرایی عمومی با یک سینی، حاوی قوری و تعدادی لیوان به سوی ما آمد. قهوه ای تهیه دیده و برای هر یک از ما ریخت!. پرستار همراه ما در چند ردیف عقب تر جای گرفته بود. خطاب به آقای کنارم گفت: «میز جلوی صندلی او را باز کنید. قهوه و شکر برداشته مخلوط کنید و به ایشان دهید.» راضی به این امر نبودم. اما او همه ی دستورات را داد. خجالت و شرمندگی ام وقتی بیشتر شد که تقاضای برداشتن دو لیوان اضافه برای خود و همسرش را، مهماندار نپذیرفت!. خندید و گفت: «شرمندم، این جزو پذیرایی پرواز نیست، برای برادران جانباز تهیه دیده ام» اصرار من در تعارف به ایشان نیز کارساز نیفتاد. وقتی پذیرایی معمول هواپیما آغاز شد. قبل از دستور مهماندار آقای کناری ام بسته های پذیرایی را برداشت. این بار همسرش نیز کمک می کرد. نان، کتلت، خیارشور، گوجه و سس به صورت لقمه می گرفت و به همسرش می داد. او نیز به دهان من می گذاشت. مهماندار در هر رفت و آمد چون ناظر نظارت می کرد. هر بار به شوخی حرفی می زد و می رفت. خیلی زود صمیمی شد. هر بار شوخی جدیدی می کرد!. من رنگ و رو می باختم. آنها هر سه می خندیدند!.
هنگام جمع آوری به پاس تشکر بیشتر از این زوج، رو به مهماندار گفتم: هم زحمت لقمه گرفتن را کشیدند. هم بخشی از سهم خود را به من خوراندند!. هر کدام پاسخی دادند. برایم سنگین بود، قیاس ذهنیتم با پاسخ خانمی که چندان حسابی برایش باز نکرده بودم!. وقتی گفت: «شما بیش از اینها به گردن همه ی ما حق دارید!» هر بار از طرز فکرم شرمگین و شرمگین تر می شدم. جرقه های شرمی که تفکر عاقلانه ای به همراه داشت. فکرهایی که هر بار در زمان های متفاوت زمینه های عدول از ارمان گرایی به واقع گرایی می شد...
بسته های خالی اغذیه را جمع آوری کردند. دقایقی مانده تا هواپیما آماده بر نشستن شود. مهماندار بر صندلی مقابل ما نشسته بود. گرم سوال و گفتگو با من شده بود. ناگهان رو به یکی از مهمانداران گفت: «بچه های موجود در پرواز را شمارش کنید!» بعد از تعیین تعداد، انواعی از اسباب بازی هایی کوچک به همراه آورد. یکی یکی به هر یک از بچه ها می داد. تعدادی بازی های فکری نیز به ما جانبازان داد!. با خنده گفت: «سرگرم باشید» آخرین هدیه را به مرد کنار من داد و گفت: «اینو بدین بچه باهاش بازی کنه» خانم تشکر کرد. اما آقا خطاب به مهماندار گفت: «پس من با چی بازی کنم؟!» مهماندار سریع و بدون وقفه جواب داد: «شما با مادر بچه بازی کنید!»
پی نوشت:
با کیلیک روی خاطره ی هوایی1 آن را هم بخوانید.